خرید بک لینک
اشک رازی ستلبخند رازی ستعشق رازی ستاشک آن شب لبخند عشقم بودقصه نیستم که بگویینغمه نیستم که بخوانیصدا نیستم که بشنوییا چیزی چنان که ببینییا چیزی چنان که بدانی...من درد مشترکم مرا فریاد کن.درخت با جنگل سخن می گویدعلف با صحراستاره باکهکشانو من با تو سخن می گویمنامت را به من بگودستت را به من بدهحرفت را به من بگوقلبت را به من بدهمن ریشه های تو را دریافته امبا لبانت برای همه ی لب ها سخن گفته امو دست هایت با دستان من آشناست.در خلوت روشن با تو گریسته امبرای خاطر زندگان،و در گورستان تاریک با تو خوانده امزیباترین سرود هارازیرا که مردگان این سالعاشق ترین زندگان بوده اند.دستت را به من بدهدست های تو با من آشناستای دیر یافته با تو سخن می گویمبسان ابر که با توفانبسان علف که با صحرابسان باران که با دریابسان پرنده که با بهاربسان درخت که با جنگل سخن می گویدزیرا که منریشه های تو را دریافته امزیرا که صدای منبا صدای تو آشناست...احمد شاملو

برچسب: نویسنده: آتنا فدایی تاريخ: دوشنبه 27 فروردين 1403 ساعت: 12:56

این جا برای از تو نوشتن هوا کم استدنیا برای از تو نوشتن مرا کم است!اکسیر من! نه اینکه مرا شعر تازه نیستمن از تو می نویسم و این کیمیا کم استسرشارم از خیال ولی این کفاف نیستدر شعر من حقیقت یک ماجرا کم استتا این غزل شبیه غزل های من شودچیزی شبیه عطر حضور شما کم استگاهی ترا کنار خود احساس می کنماما چقدر د ل خوشی این خواب ها کم استخون هر آن غزل که نگفتم به پای توستآیا هنوز آمدنت را بها کم است ?

برچسب: نویسنده: آتنا فدایی تاريخ: دوشنبه 27 فروردين 1403 ساعت: 12:56

صفحه بندی